
گلاریشا glarishaشعر شببا پــــول هـايتبا پول هايت مي تواني------------درگير بازي هات باشيهم مي تواني غم بسازي -----------هم مي تواني شاد باشي.با پولهايت مي تواني -----------در بند مشتي رنگ باشيعاشق شوي معشوق گردي ------------شاعر شوي فرهاد باشي.هر دشمني را مي تواني --------------با پولهايت دوست سازيهر بنده اي را مي تواني ---------------با خنده اي آزاد باشي.تو مي تواني قلب ها را ---------------تو مي تواني واژه ها راقاضي و شاکي را خدا را -------------آقا شوي استاد باشي.روح مرا امّا امّا ----------...
ادامه مطلب
گلاریشا glarishaشعر شبدر گوشاز تو تنها رنج دوران داشته امخاطرات تلخ زندان داشته اماز تو تنها قصه های دردناکمیادگار سنگ و سیمان داشته اماز تو تنها نامه های زهر دارتبا وجود زخم پنهان داشته اماز تو تنها گریه های نانوشتهمشق تکلیفی فراوان داشته اماز تو یک دلواپسی یک زخم کهنهاز تو یک روح هراسان داشته اماز تو دنیای سیاه و مه گرفتهاز تو شهری پر ز حیوان داشته اماز تو سازی سوزناک از نای چوپانمویه ای تا خط پایان داشته اماز تو تنها از تو تنها دفترم راخر خری در گوش انسان داشته ام..شعر از : محمدحسین داودیاز د...
ادامه مطلب
گلاریشا glarishaشعر شببرف بودم دوباره آب شدمدی رسید و سرود سرو رسیدیاد بود و درود سرو رسید.قصه ای نو برای نسلی نوغزلی نو برای فصلی نو.روزگاری که من به حالت زاریخ و غمناک ایستاده کنار.مانده در پیچ وتاب دی ماه وبرف و سرما و سوز در راه و.شده سرما برام مثل مزارخفتهام گوشه ای به حالت زار.باغبانی شکسته تیشه به دستشاعری مرده ، شهر مرده پرست.یخ خروارها سکوت به لبمثل آن دفتر خرابه ی شب.خیره ام با سوال می نگرمبه افق در خیال می نگرم.ناگهان قصّه ای عجیب رسیدغزل و قطعه ای غریب رسید.قصه ای نو برای نسلی نوغ...
ادامه مطلب
چشم های حریصخیره در ابرهای سپیدرویای کودکی که باد آن را با خودش بردمشت های گره کرده در جیب های شلوار نیلیبازوان مغروری که باد آن را با خودش بردیک گوشه یک جای دنجیک شعر راز آلود بکراما باد لعنتی آن را هم با خودش برداصلا باورم نمیشد که غوطه ور شده باشم در باداصلاً باورم نمیشد که باد داشت مرا هل دادرنج هایی که طعم فقر را یدک میکشید ودردهایی که باد آن ها را نبرده بود هنوزاوفتادم روی ماسه های غمگین شبهامیاد براتیگان افتادم با خودم گفتم آهانشعر از : محمدحسین داودیبا الهام از کتاب "پس باد همه چیز را با خودش نبرده است" بخوانید...
ادامه مطلب
وبسایت رسمی محمد حسین داودی در بلاگفاGlarishaگلاریشا نام یک انسان نیست . نام قهرمان یک رمان فانتزی به قلم محمد حسین داودی استGlarisha is not the name a man rather it is the name of the hero of a fantastic story بخوانید...
ادامه مطلب
وبسایت رسمی محمد حسین داودی در بلاگفاGlarishaگلاریشا نام یک انسان نیست . نام قهرمان یک رمان فانتزی به قلم محمد حسین داودی استGlarisha is not the name a man rather it is the name of the hero of a fantastic story بخوانید...
ادامه مطلب
با پیامی با گل یاسی براتبا غزل ابراز احساسی براتشعر تو در دشت ها پرواز هاکو به کو هر کودکی آواز هاشعر تو آن دم که از ما خاک نیستپس شمارِ روز و شب را باک نیستآتشی در نای همچون باد ، نهشاعری در باد در هر یاد ، نهمثل دریاییست من نخجیر ، نهمثل یک ماهی از آبی سیر ، نهسرو با هر خاک و هر سنگی نشستشیشه های هر جدایی را شکستسرو ما هرگز نماند از اصل هاتا که جوید روزگار وصل هابشنو از سروی سرودِ خاک خویشتازه کن بود و نبودِ خاک خویش..............................................بمناسبت 8آذر سالروز میلاد استاد عظیم سرو دلیراقتباسی از اشعار آغازین مثنوی مولویشعری از محمدحسین داودی بخوانید...
ادامه مطلب
انگار'>انگار یادم رفته بود انگارتا هست تا دنیا خدایی هست آن بالاآن روزها مثل همین امروزدنیا برای ما کمی آشفته می گشتوفرداش عید مردمان بودواما برای مامن دفترم را باز کردم باز با اندوهبعد از خدایم چند خواهشهر خواهشی را با دعایی زیر لبهمراه با خودکار آبی روی کاغذتردید من تردید*یک نسل بعدانگار یادم رفته بود انگار تا دیروزکه خواهش های خود را گوشه ی انبار روی کاغذی دیدممبهوت من مبهوت*تمام آرزوهای مرا انگارخدا هم گوشه ای با خط خوانادعاهای مرا کم کم اجابت کرده بودو منانگار یادم رفته بود انگارشعر از : محمدحسین داودی9ذیحجه (روز عرفه) 7تیرماه1402 بخوانید...
ادامه مطلب
پائیز برگ ریزاننسل بهاری مناندوهگین و تنهافصل نداری منبا واژه های وحشیاز بندگی مگوییدبا کرکسان چه حاجتشعر قناری منعهدی که واژه با ماعهدی که بسته بودیمآری قرار این بودتا بی قراری منما کشتگان مهریم در صبح دیر سعدیاز شب پرستی توتا روزه داری منمن شیر پنجشیرم با صدهزار طالب میجنگم و نیامدیاری به یاری منهرگز بدان نمانددنیا به هر دوامیهرگز بدان نمیرد امیدواری منفصل سقوط برگو انبوه برگ خشکو کبریت خشموجهلو افغان و زاری منما سوگوار خویشیم جنگل به جشن و رقصند با انتقام سختیاز نسل جاری منشعر از محمدحسین داودی بخوانید...
ادامه مطلب
کاش روح واژه ی شب را تو هم پیدا کنیتا میان قصه هایت جا برایش وا کنیروح چون کوهی که در احساس تو جان می دمدمی توانی با دوبیتی صخره را معنا کنیکاش می شد واژگون سازی تمام دفترتشعر پردردی بسازی درجهان غوغا کنیدیگر از سوز عطش آتش نمی دیدی مسیرکاش می شد آتش بر جاده را دریا کنیبار دیگر چشمهای ما خیانت کرده اند کاش بارانی بسازی چشم را رسوا کنیبرگ برگ روح شب را با نمی رد می شوییک شبت راکاش با این برگها فردا کنیشعر از : محمدحسین داودی بخوانید...
ادامه مطلب
دیگر نه دفتر شب ما آشیانه اتنه واژه های تازه ی ما آب و دانه اتدیگر نه شعر و نامه و نه نام ما ببردیگر نه بحث حافظ و نه عارفانه اتاینجا خداست قاضی رفتار بین ماحق با من است یا غزل جاودانه ات!آن خاطرات شع...
ادامه مطلب
به افتخار سردار قاسم سلیمانیتاریخ ما با ما چه می گویدتاریخ ما از ما چه می خواهدبادها هر صبح دم با ما چه میگویندهر پیچش بادی میان دشت ها سوز صدای ناله ای از قرن هاستانگار تابوتی کنار گوش من وزوز کنان ب...
ادامه مطلب
چشمت چو دیدم گوهری گشتم لبالب مشتریگشتی بدین غارتگری جانا چرا افسونگریآتش به ایمانم زنی بر بام انسانم شویپیدا و پنهانم کنی هر شب گریبانم دریهردم به باغ خاطرت در بند چشم ساحرتپُر دُر چو دیدم هر برت گف...
ادامه مطلب
"یک روز صبح گرگور از خوابی آشفته بیدار شد و فهمید که در تخت خوابش به حشره ای بزرگ بدل شده است" این خط اول یک داستان کوتاه است و تا پایان کتاب اتفاق بزرگتری نخواهد افتاد . در همان خط اول خواننده حیرت ز...
ادامه مطلب
https://telegram.me/joinchat/ividia @ividia...
ادامه مطلب