
گلاریشا glarishaشعر شبدر گوشاز تو تنها رنج دوران داشته امخاطرات تلخ زندان داشته اماز تو تنها قصه های دردناکمیادگار سنگ و سیمان داشته اماز تو تنها نامه های زهر دارتبا وجود زخم پنهان داشته اماز تو تنها گریه های نانوشتهمشق تکلیفی فراوان داشته اماز تو یک دلواپسی یک زخم کهنهاز تو یک روح هراسان داشته اماز تو دنیای سیاه و مه گرفتهاز تو شهری پر ز حیوان داشته اماز تو سازی سوزناک از نای چوپانمویه ای تا خط پایان داشته اماز تو تنها از تو تنها دفترم راخر خری در گوش انسان داشته ام..شعر از : محمدحسین داودیاز د...
ادامه مطلب
چشمت چو دیدم گوهری گشتم لبالب مشتریگشتی بدین غارتگری جانا چرا افسونگریآتش به ایمانم زنی بر بام انسانم شویپیدا و پنهانم کنی هر شب گریبانم دریهردم به باغ خاطرت در بند چشم ساحرتپُر دُر چو دیدم هر برت گف...
ادامه مطلب
"یک روز صبح گرگور از خوابی آشفته بیدار شد و فهمید که در تخت خوابش به حشره ای بزرگ بدل شده است" این خط اول یک داستان کوتاه است و تا پایان کتاب اتفاق بزرگتری نخواهد افتاد . در همان خط اول خواننده حیرت ز...
ادامه مطلب
https://telegram.me/joinchat/ividia @ividia...
ادامه مطلب