دنیای کودکی که باد براحتی باخودش برد
مشت های گره خورده لبریز خونی که
رویای مغروری که باد آن را با خودش برد
یک گوشه یک جای دنج یک شعر رازآلود بکر
اما باد لعنتی آن را هم با خودش برد
اصلا باور نمیکردم بیدار بوده باشم انگار
اصلا باورم نمیشد غوطه ور شده بودم در باد
رنج هایی که طعم فقر را یدک میکشیدو
دردهایی که باد اما آن ها را نبرده بود هنوز
پیش خودم گفتم پس باد همه چیز را باخودش نخواهد برد
پیش خودم بودم که باد لعنتی مرا هل داد
اوف تادم روی ماسه های غمگین شبهام
براتیگان شدم فریاد کردم آهان
###
چشمهایم را که باز کردم
انبوه بخار چشم هایم را سوزاند
نگاهی به آینه انداختمو
سراسیمه برگشتم رو به حمام
بوی ترسناکی پیچیده بودو
کاشی های آبی در خون گمشده بودند
وحشت زده چشمهایم را باز تر کردم
خون بود که روی صورتم داشت میپاشید
اصلا باورم نمیشد بیدار بوده باشم اما
وقتی دیدم تیغی در دست راستم مانده هنوز
تازه فهمیدم خون چ طعمی هولناکی دارد
تازه دارم میفهمم چطور باید بیشتر باشمو
من اصلا نفهمیدم برای چه ولی انگار قلبم
آرزو کردم هر چه زودتر خلاص شده باشمو
اصلا نفهمیدم چرا برای چ باید میجنگیدم
یاد پیری های ارنست همینگوی افتاده بودمو
چشمها چشم های تیره روز خواب آلود
درحالیکه همه جا همه چیز مه آلود شده بود
چشم ها چشمهای معصوم پر شده از آب
انبوه آب از سوراخ های دوش روی سرم داشت میریخت
کف حمام مثل خمره رنگرزی سرخ شده بودو
من هم هاج و واج که از کجا سر از حمام درآورده بودم
نفهمیدم چطور شد یاد دفتر سرخم افتادمو
یک شعر بلند جدید توی ذهنم آماده شده بود
پیش خودم گفتم چطور میشود مرده باشی در عین حالیکه
شعر بلندی از لحظه های آخرت نوشته باشی
اوف تادم روی کاشی های شعرام
یاد بوف کور افتادمو فریاد کردم آهان
شعر از : محمد حسین داودی - "دفتر سرخ من"
برچسب:
نویسنده: کیان سامانی